تبليغاتX
let's go beyond

ماه هفتم:

امشب از آن شب هایی است که سرم درد می کند، شاید برای نوشتن، برای زایش افکاری که چند ماه در این ذهن ماندند و من منتظر اتفاقی، مکان و زمانی خاص بودم که بتوان در یک اتاق عمل استاندارد از این بار فارغ شوم...

اکنون باور دارم که 9 ماه، 9 ماه ها بیایند و بروند با بهترین متخصصین ها در بهترین شرایط بهینه نخواهند توانست آن نوزادی که من انتظارش می کشیدم را در آغوش من بگذارند، که آن نوزاد بخشی از وجود من است که هنوز بارور نشده...

...............................

ماه اول:

اعتراف را چگونه شروع می کنند؟! از آن چه گذشت؟

ماجرا این بود که عمری کانون توجه بودن، مرا دچار سندرمی کرده بود به نام "توجه طلبی"... سندرمی که مطمئناً بسیاری دچار آن هستیم بدون آن که بفهمیم و بدانیم.سندرمی که تا آن زمان که متوجه وجودش نشده ای نه تنها دردی ندارد که کلی دستاورد برایت دارد. اما به لطف کائنات در لحظه تشخیص وجودش، شب و روزت می شود کم کردن دردی که تو را از درون پوسانده...

روزها می گذرد و مبتلایان به این سندرم که عموماً به دلیل چند شیرین کاری دوران کودکی یا چند سوال متفاوت از کودکان دور و برشان یا شیطنت بیشتر جالب توجه اند، کم کم دچار باور "خاص بودن" می شوند. تلقین های محیط از دوستان و معلمان و آشنایان هم آتش این باور را تند می کند. والدین هم که همیشه رویای داشتن فرزند خاص را در سر دارند، در این سندرم شریک می شوند.

نتیجه آن شود که عمری برای "دیگران" زندگی کردن به عناوین مخنلفی چون اجتماعی بودن، روشن فکری یا حتی معنویت...

...........................

ماه چهارم:

چشم باز کردم و دیدم محبتم، احساسم، نوشتنم، هنرم، علم ام، وجودم خرج می شود به قیمت به دست آوردن یک تحسین، یک لبخند، یک ترفیع... اینکه دیگری را قانع کنم به نیت خیری یا ساعت های دوندگی در پس یک نوشته یا...

و چه قدر ظریف و حرفه ای عمل می کند چنین سندرمی که مشابه یک پمپ خلا در گوشه ای از روح تو را آرام آرام به درون خویش می کشاند تا روزی که چیزی از تو نماند جز یک نخبه توخالی تحسین برانگیز یا یک مدیر محبوب یا یک دختر دوست داشتنی بانمک که وقتی با خود خلوت کند بشمارد بازدیدکنندگان وبلاگ خویش را یا بر اساس تحسین و تمجیدها سرعت خود را تنظیم کند!

...................

ماه نهم:

جمله ای از یکی از اساتید محترم خواندم که او آن را کوتاه ترین جمله زیبای انگلیسی می خواند:

Let go, Let God.

احساس می کنم این جمله نشانه ای از درمان سندرمی است که من و امثال من را در عمری سنگین کرده است.

پی نوشت: اولین باری که واژه زایش را دیدم. در دست نوشته های پزشکی بود که از زایش یه عنوان درد طاقت فرسایی نام برده بود و در انتها  ماحصل آن را شادی و راحتی خوانده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:34  توسط مرضیه  | 

"چراغ افروخته، چراغ ناافروخته را بوسه داد و رفت."

فیه مافیه



پی نوشت: مرخصی استحقاقی خود را به علت ... به مدت نامعلوم به اطلاع می رسانم.

هرچه می خواهید برداشت کنید! دلم می خواهد این یادداشت رضا امیرخانی را دنباله کنم. شاید این همان ...ای است که ما زنان همیشه در گفتنش حتی به استعاره نیز حیا می کنیم!!!

یا علی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:28  توسط مرضیه  |