تبليغاتX
let's go beyond
گاهی فکر می کنم چه چیزی به واقع مرا خوشحال می کند و گاهی جواب می دهم: درک شدن.

هر چه زمان پیش می رود بیشتر به این نقطه می رسم که این درک شدن به آن حدی که نامش را فهمیده شدن بگذارم،  در این دنیا غیر ممکن است: 

و چه مرگ آور است این درد زندگی! و شاید همان بود که در نفیرم مرد و زن نالیده اند...

حالا در دو روز آخر هفته به دو مهمانی دعوت می شوم. اولی مولودی دومی رقص و شادی همه از جانب بانوان مقید اینجا که دسته ی اول موسیقی را حرام دومی مجاز می دانند!

اولی را فقط برای احترام و از سر اکراه می روم و آنجا خود را کنترل می کنم که هیچ نگویم وقتی تمام بانوان مکرمه برایم تنها سوالشان از چگونگی تجرد زیستن در بلاد کفر است یا دعای مادر دوستی که برایش مادری کردم زمانی فقط در ازدواج من خلاصه می شود. یا فلات خانم که تنها دوبار سلامش کرده ام و گویا از کمالات من شنیده از زبان دیگر دوستان بی مقدمه برایم دلسوزی می کند که" مرضیه جان حتما شما با این همه هنر دنبال یک آدم خیلی مذهبی تحصیل کرده می گردی که حتما وضع مالی اش هم خوب باشه.. عزیزم سخت نگیر!!!"

و...

از مهمانی اول که برگشنم با آن شمایل خانمانه با دامن بلند و کفش پاشنه دار، خودم را در دید این مردمان بیمار سرطانی ای می دیدم که خودش درد را نمی فهمد اما پزشکانش می فهمند او یک موجود قابل ترحم است و تنها راه جل برایش ازدواج به هر شکل ممکن است...

یک شنبه را با دویدن در پارک شروع کردم(چیزی که به ذهن هیچ کس از بانوان مجلس قبلی نمی رسید) به مهمانی دوم رفتم و به قول دخترهای مهمانی دوم فکرش را نمی کردند من اینقدر باحال باشم و از پا نیفتم و یک نفس در میانه ی میدان!!!

آنجا هم من درک نشدم. 

اما بعد از این دو مجلس وقتی عصر یک شنبه با دوستان مثتوی خواندیم. وقتی در حال بحث یکی از دوستان خاص گفت جایی در یک ای میل خوانده:

"آنچه دیگران راجع به تو فکر می کنند به تو مربوط نیست!"

وقتی از این جمله مشعوف شده بودم، ذهنم بی مقدمه به داستان فیل در تاریکی مثنوی افتاد که هر کس از دیدگاه خود فیل را چیزی تعبیر می کند و فقط آن میانه فیل است که می داند فیل است!

نهایت این جرفها این بود که انتظار دیده شدن این فیل از جانب مردم انتظار کشنده ای ست که شاید از اساس بی اساس است و غیر قابل وصول.

تمرین می کنم که بگذارم آدمها راحت برای خودشان نظر بدهند و من تنها با لبخند از آنها بگذرم:)

پ.ن: باور دارم که ازدواج درست سر منشا خیر و برکت است اما اگر قرار باشد یک کار گروهی از اساس بر اصول غلط شکل بگیرد امیدوارم آنقدر قوی باشم که به خاطر فرار تکردن از تنهایی و حرف مردمان تن به آن ندهم.(البته این توضیح نامفهم تر است! کل حرف این بود که خدا عاقبت به خبرمان کند در هر حال)  


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:34  توسط مرضیه  | 

خسته بودم در حد مرگ... درست بعد از یک فشار عظیم کاری و ارائه ی جمعه عصر از آخرین دستاوردهای تقریبا هیچ پروژه ای که لغت پیجیده و مبهم برایش کم است

خسته بودم در حد تسلیم...از مردمی که دلگرم بودم به وجودشان و در اوج تمرین بی توقعی و مهربانی با خلق الله توفع درک و همدلی بالایی از آنها داشتم و آنچه حاصل شده بود جز نقد کوینده، ترحم و دل سوزاندن توقف دهنده یا تمجیدهای توهم برانگیز خلاف واقعیت مرا حاصلی نبود.

خسته بودم فراتر از حد تصور... از خودم، از نفس کشیدنم، از گله و شکایت هایی که به خود می کردم، از دلسوزی هایی که برای خودم داشتم، از حس مورد بی انصافی واقع شدن، درک نشدن،تنهایی، سختی، مقایسه ی خود با دیگران، حسرت از دست داده ها، اضطراب زمان،...

و این میانه درست چند دقیقه قبل از ارائه ی جمعه ی گذشته، چند ساعت مانده به ارسال چکیده ی مقاله ای که با جان کندن درش آورده بودم بلکه راه امیدی باشد برای گرفتن نظر جامعه ی علمی و نوشتن مقاله ای که شرط لازم استاد من به پاس کردن امتحان جامع است (در حالی که دانشگاه مرا مجبور به دادن امتحان تا تابستان خواهد کرد!)، نتایج شبیه سازی مان از دید استاد اصلی رد شد! در انتهای ارائه ام استادم بالای سن رفت و من را بسیار دورتر از چیزی که باید باشم خواند و اذعان کرد که چنین کاری چون شمشیر دو لبه است که اگر بشود مرز علم را متحول و اگر اینچنین با اگر و اما برود و چیزی که هیچ کس نمیداند را نیابیم این منم که از دنبای علم خداحافظی خواهم کرد وقتی کسی چنین تجربه ای در دنبای علم ندارد که بخواهد دست کم به یاری او از زمبن بلند شوم و بعد گقت که لازمه ی رسیدن به آن حداقل ماندن در جامعه ی علمی برای من با این کار سنگین، کار کردن در حد جهنم(نقل به مضمون سخن استاد) است...

تمام اینها در بازه ی زمانی کوتاهی اتفاق افتاد که ماحصلش حسی بود در حد مرگ که جمعه شب مرا در خود حل می کرد، بدتر از آن وقتی در اوج نیاز به دوست به شماره های تلفنم نگاه کردم و هیچ کس را در این بلاد نیافتم که بتوانیم یکدیگر را نیازاریم در آن لحظه و دوستی کنیم در آن لحظه ی خاص و درد دل من بر من مرحمی گذارد بدون له کردن روح دیگری. ایران هم که دوستان بزرگش ولو بیدار در نیمه شب به سر می بردند و من هم انتقال مشکلات اینجا را به عزیزانم در ایران از انصاف به دور می دانم

پس اولین یافته ای که وجدان کردم این بود:

 به هیچ کسی امیدی نیست.  تنهایی از نوع مطلق.

اما چه بود و چه شد برهم نهی این همه فشار و آن یافته ی بزرگ که گویی چیزی در من جوانه زده این دو یه روز بعد از آن لحظه ی انفجار بزرگ ... 

هر چه بود، من حالا حس زن بارداری را دارم که احساساتش گویی همگی دستخوش تحولاتی است که مردمان آن را به اثر هورمونهای بارداری تعبیر می کنند، دنیا همان دنیاست کما بیش پیجیده تر و شیب مسیر به مراتب بیشتر اما من بس شادم امروز و عجیب احساس رضایت دارم!

از آن انتقادات استادی که روبروی 30 دانشحو و استاد دیگر من را به نقد سختی کشاند عجیب خرسندم و فکر می کنم درک کرده ام نقد سازنده را. آن نقد برای من مثل شکی شده که تکانی بخورم و ببینم واقعا افتخار به تیز هوشی و نخبگی و پیچیده فکر کردن و انتظار درک همه چیز در بازه ی زمانی کوتاه عملا چه بلایی بر سرم آورده، نه فقط در یک دوره ی دکتری که بی توجهی به ساده ها و قدم های کوچک را نادیده گرفتن بلایی ست برای کسانی چون من.

کسی مانند آن استاد مشاوری که نه اخلاق دارد و نه رهبری درستی می تواند بکند اکنون برای من مانند برگ آس شده که دقت و سخت گیری اش می تواند انگیزه ای برای دقت بیشتر من به آنچه می گویم، می نویسم باشد و بدانم که به او هم نمی توانم امیدی داشته باشم در حوزه ی هدایت کاری و این خودم هستم که باید چاره کنم.

آن دوری از دوستان غر گوش کن و آن بزرگانی که عمری به وجودشان تکیه کردم و هنوز هم وجودم به وجود بی مثالشان گرم است مرا به حسی شبیه قدردانی نزدیک کرده، حسی مقابل آن مظلوم واقع شدن و بی انصافی از عده ای و دومین بافته ی بزرگ من:

به مردم اجازه ی ترحم با درددل کردن و شرح حالت نده!

می دانم که این لحظات بعد از انفجار بزرگ سیستم در حالت گذار است. من آن را به حساسیت ماه های اول بارداری تعبیر می کنم. در این ایامی که احتمال سقط جنین بالا می رود باید مراقبت ویژه ای داشت، شاید اکنون حس کنم دلم می خواهد از برخی جمع ها فاصله بگیرم. مردمان خوبند اما گاهی ناخواسته دلسوزی هایشان، ترحمشان و راه حل هایشان تیر خلاص است به انگیزه ی مبارزه ات. مردمان گاهی اضطراب ایجاد می کنند در دلت، و اینها همگی از حساسیت تو ومن است اما اکنون حفظ این نطفه برای من اولویتی را دارد و مسوولیتی برایم ایجاد کرده که می خواهم از این دیگران فاصله بگیرم بدون توضیح.

و امشب فکر می کنم این جنین گویی مرا به نقطه ی بالاتری از خود باوری رسانده با نشان دادن بخشی از نقاط ضعف من و من می خواهم به جای توهم، واقعیت وجودی خود را بپذیرم. مانند پروژه ای که به این باور رسیده ام نیاز به کار دارد و من باید از ب بسم الله کتاب ها را بخوانم و درک کنم.

فکر می کنم به معتایی از "ان مع العسر یسرا" دست بافته ام. این یسر مستقل از سرازیری است که من تصور می کردم بعد از سربالایی ست است. اینجا در حال سربالایی لذت می بری و می گویی:

البلا للولا...

و من شاکرم از دردی که ناشی از نفهمیدن است و آدمی را وادار به چاره اندیشی می کند و امید دارم که در کتار افزایش ظرفیت پذیرش درد، این درد افزون شود در وجودم.

و امشب با تمام خستگی می خواهم این حس را فریاد بزنم برای خود و بنویسمش برای خود و چند نفر دیگر که می دانم فراموشی چه می کند و گاهی از خودت هم غافلت می کند و آن روز شاید خودم یا دوستی این نوشته را برایم ارسال کند و من به یاد بیاورم چه حس شیرینی است درد فهمیدن این همه ضعف.

و از خدای بزرگ، همنشینانی صالح خواهم خواست که انتقاد سازنده را به جای تمجید و تغاریف مخرب به من ارزانی کنند و نیز ماندگاری حس مبارزه و امید و برائت از هر گونه وابستگی به مخلوقاتش.

خدا را شکر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:54  توسط مرضیه  | 

بر تنم مانده...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:19  توسط مرضیه  | 

بر تنم مانده...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:19  توسط مرضیه  | 

هر انتخابی بهایی دارد. تلفیق استقلال، پایبندی به چهارچوب ارزشی، بی توقعی و تحولاتی که لازمه ی زندگی در کشور دیگری ست و تبعات کنجکاوی و ایده آل نگری گاهی بهای زیادی را طلب می کند اما این یک انتخاب بوده...

بعد از دو روز افت اساسی انگیزه و روحیه ام بر آنم که تغییر دهم نگاهم را!

مثنوی می خوانم همچنان. حکایت طوطی محبوسی که به طوطیان هندوستان پیغام می دهد... الان در مرحله ی غصه خوردن هستم از برای طوطی جدا مانده از دوستان (واقعی اش!) و همزاد پتداری ام با طوطی مذکور... منتظرم برسم به جایی که مولوی یک راه حل اساسی بگذارد کف دستم و روانه ی زندگی ام کند...

البته می دانم که هیچ راهی ندارم جز تغییر روحیه و شادی و تلاش و رها کردن اضطراب پایان کار.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:16  توسط مرضیه  | 

شبي كه از فرودگاه امام براي اولين بار قصد ورود به خاك بلاد غربت را داشتم مادرم بغض كرده، ير در گوشم گذاشتند و گفتند:"هر وقت دلت براي درددل با مادرت تنگ شد به مادرمان متوسل شو..."

امشب بعد از 3 روز تب و لرز شديد بدون هيچ كمك و تنهايي محض و بعد از دست رفتن انرژي جسمي و فشار روحي ناشي از كار و خستگي دلم واقعا مي خواهد مادرمان را صدا كنم و برايش حرف بزنم. در آغوشش بلند بلند گريه كنم...

اما نگاه كن! آن گوشه ي تاريخ امشب حسن و حسين و زينب آستين در دهان فرو برده بر جنازه ي مادر  بي صدا ميگريند...

از وجودشان شرم مي كنم.

در مقايسه با اين خاندان، غصه هاي من هم مانند خودم، هيچ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:42  توسط مرضیه  | 

فهميدن با درد همراه است گاهي. مي رود تا مغز استخوانت به خصوص در حوزه ي روابط اجتماعي.

و باز اين تويي كه نقش نفهم ها را بايد بازي كني در مناسباتت با مردم. 

مي خواهم براي ذهنم بهانه تراشي كنم و وادارش كنم كه زياد سوال نكند در اين حوزه و دليل رفتار مردم را حدس نزند هر چه قدر هم مشاهدات بدون فضولي اش تاييد كنند حدسياتش را.

از ذهنم مي خواهم كه كنجكاوي اش را بگذارد در حوزه ي من شناسي، ارتباط من با طبيعت(چيزي مثل خواص مكانيكي يا مدلهاي رياضي شبيه سازي بافت سرطاني) و ارتباط من با معبود و مدتي مردم را فقط خلق الله ببيند كه هستند.

پ.ن: سرماخوردگي ام با سه نوبت زير باران شديد امروز راه رفتن و هواي 5 درجه ي خنك و خيس شدن  و دو نوبت بستني خوردن با آن حال شدت گرفته. اما هنوز هم معتقدم زياد نبايد بيماري را جدي گرفت!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:53  توسط مرضیه  | 

از بيرون مي بيني و مي گويي چه قدر پرانرژي، چه قدر شاد، چه قدر خوش سر و زبان.

صدايي درونم مي گويد: چه قدر حرف دارم كه نمي توانم بگويم و هر روز كه مي گذرد نوشتنشان هم سخت مي شود... 

اما من به اين نقش رضايم. براي آنچه ديگران مي بينند و اين سكوتي كه من در پرحرفي هاي گاه به گاهم در حضور مردم  دارم. 

به جاي شكواييه نوشتن، مثنوي مي خوانم اين روزها:

"اي بسا خويي كه بيني در كسان

خوي تو باشد در ايشان اي فلان"


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 6:15  توسط مرضیه  | 

تماس مي گيريم تولدشان را تبريك بگويم. درست بعد از يك كلنجار 3 ساعته كه از رختخواب پا شوم و بروم آفيس...

قبل از تماس 10 دقيقه تمركز مي گيرم كه صدايم خوشحال باشد و جملات بي سر و ته طنزم را باز توليد كنم...

خواهر و مادربزرگ و مادرشوهر خواهرم همه آنجا هستند. مامان گوشي را بر مي دارد. به جمله ي دوم حس مي كنم نمي توانم زياد مزه پراني كنم. بهانه ي كار را مي آورم و دعاي روز تولد مامان كه فيالبداهه بر زبان جاري مي كنم:

"ان شاالله ساليان سال سالم، سايه تان بر سر ما دعاي خيرتون همراه ما و رضايت ازمون داشته باشيد."

مادرم متقابلا مي گويد:

"ان شالله تو ام زودتر فارغ التحصيل بشي و برگردي تا ما آرامشمون بيشتر بشه..."

....

حالا اين منم كه اين طرف گوشي فكر مي كنم.  مني كه ايران محيط كار و پژوهش و تحصيلات تكميلي را تحمل كردم و بي مهابا آواز خارجم آرزوست سر نكردم، من ي كه بدون صدور ويزاي مامان هيچ اقدامي براي  آمدن نكردم، من ي كه تمام تلاشم فيلتر كردن مشكلات اين طرف هست براي پدر و مادرم، اگر امروز آرامش او به خاطر  دوري من كمرنگ شده باشد چه بايد جواب بدهم... 

فكر مي كنم: آيا من رستگار خواهم شد؟

پ.ن: با اين اوضاع فردا نمايش "ما دنيا را تكان مي دهيم" بايد اجرا كنم براي بچه هاي آندر گرد مك گيل تا به آزمايشگاه يونيك ما در حوزه ي مهندسي پزشكي علاقه مند شوند و بيايند تا دنيا را متحول كنند و جان آدمها را نجات دهند و رستگار شوند...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:32  توسط مرضیه  | 

باز جمعه شب شده، ملتي رفته اند بار و ديسكو و رستوران و .... ملتي رفته اند فلان موسسه ي اسلامي شام بخورند و حاج آقاي بالاي منبر را دق مرگ كنند از بس حرف بزنند پاي منبرش و سر عزاداري اش آقايون  راحت صدايشان را رها كنند موقع سينه زني و تخليه شوند و خانمها چمباتمه بزنند و صدايشان را با چياندن روسري در حلق خفه كنند و هي راه به راه به هم التماس دعا بگويند و برخي به خود افتخار كنند بعدا كه براي اهل بيت كار مي كنند!!!

يكي مثل من. تا عصر مي ماند آفيس از استرس امتحان فرانسه اي كه ترمش وقت برايش نگذاشته ام كار پروژه پيش نرود بعدش از استرس كارهايم و امتحان حس درس خواندن نداشته باشم و بعدش شب بيايم در راه چند ايستگاه بالاتر از خانه پياده شوم تا كمي با همكار فرانسوي سنگالي الاصل ام حرف بزنم و او آخرش بگويد: مرضيه! تو بايد فيلسوف مي شدي! و من باز هم از خودم مي پرسيدم من چرا هيچ چيزي نشدم؟! 

و بعد از سر دو ايستگاه بالاتر تا خانه با نامجو و ناظري و خواجه اميري هم آواز شوم و نگاهم به غروب آسمان دوخته شود و خستگي ام را در ذهن تكرار كنم و مردم عين خيالشان نباشد كه من دارم به يك زبان خارجي به زبان شيرين فارسي يا پارسي  آواز مي خوانم و گشت ارشادي نمي آيد من را در قوطي كند...

و بيايم خانه چراغ خاموش نگاهم به پنجره ي كوچك اتاقم باز به سوسوي نور بيرون دوخته شود و هدفون را بكنم در گوشم در ماكزيمم صدا، باران خواجه اميري را بشنوم، دلم براي باران تنگ شود  و با صداي خفه شده  از ته حلقم با اشك بگويم: 

غم مي كشد ما را و مي بيني ...

مي دانم تو هم با من اشك مي ريزي به حال من! كه اگر محب صادقي بودم اين نبود حال و روزم و اينگونه افكارم به غير معطوف نبود و روحم خسته نبود و منتظر درك مردمان نبودم. توقع نداشتم براي همدردي براي تشكر... 

اگر من آني بودم كه بايد مي بودم چشمهاي كورم بينا بود و درد عشق عين دارو بود و...


فردا امتحان پايان ترم فرانسه است بايد درس بخوانم اما جمعه شب است امشب. تو كه خوب مي داني نه دعاي خاصي مي خوانم نه قرآن آن چناني نه حركت ويژه ي عبادي. اما چند هفته است جمعه شبها بدجور بي قراري مي كند دلم، گمانم راه حل ديگري نيست. بايد خلاصم كني از ديگران تا در تو غرق شوم...آن بي قراري با اين بي قراري فرق دارد، آن رفتن عين رسيدن است نه جرع و فزع كنوني.

پ.ن: باز هم بدون ويرايش و في البداهه و بي قالب و بي فكر متن مي فرستم روي وب...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 6:41  توسط مرضیه  |